شعر برای من دنیای بی نظیری ست که مرا به احساسات درونی ام نزدیک می کند.
سالهاست شعر می نویسم و با نوشتن هر شعر تکه ای از درون خود را به واژه ها می بافم.
به عقیده من نمی شود قلم وکاغذ به دست گرفت و گفت خوبُ حالا باید شعر نوشت.
برای نوشتن یک شعر باید دریافتی داشت.
به هجوم تند یک احساس باید نگاه کرد و آن را روی کاغذ آورد.
به زبانی گویا باید نوشت.بسیاری از اوقات کسانی را می بینیم که با بازی کردن با واژه ها
فقط خود و دیگران را سردرگم می کنند.
اگر حرفی برای گفتن داریمُ نیازی نیست که آن را در لفافه الفاظ غریب بپیچیم.
به قول سهراب عزیز "ساده باشیم چه در زیر درختُ چه در باجه بانک.."
این روزها شعر تازه ای ننوشته ام. به نظر می رسد به یک رکود رسیده ام.
دیر به دیر می نویسم.اما همیشه به یاد دوستان هستم.
و سپاس گزارم که همواره با نظرات خود مرا همراهی می کنند.
«واحه ای در شب»
دوباره شب
شب و گریز خواب
گرما و تابستان که تاب می ستاند.
حرارت شبهای تابستان را خوب می دانند
پنجره های باز.
امشب چشمانم را بی مزاحمت ماه
به ستارگان پیوند میزنم.
به جبار،دب اکبر،خوشه ی پروین
به آن ستاره ی روشن در آسمان پررنگ.
می اندیشم به ابهت ناظران زمین
که همیشه آنجایند...
من،همیشه به پرواز فکر میکنم.
و فکر می کنم،در تحمل روزهای زمینی
پر نیازم به پرواز،در شبهای آسمانی.


