پرواز بر گندمزارهای صبح
اشعار فریبا حسینی سجادی
«غم»
دوباره آمدی؟
آرام و بی صدا
در سکوت
و من در آستانه ی تغییر
تو را احساس می کنم
بی آنکه بدانم چرا
تو را احساس می کنم
با جسمی بی نشاط حضور
در کجا نشسته ای
که مرا می خوانی
بی تلاش
بی نشان
می دانم
با منی
از من نیستی
من بی تو سرشته ام
من خودم را نمی خراشم
تو را می بینم
بی بهارتر از انی که بپردازمت
نگاه کن لبخند می زنم
پس مرا رها کن و برو...
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 18:32 | دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
•
زندگی

هنوز دست های رابطه گرمند.
هنوز هم می شودگاهی
به دور از اندیشه های چهار ضلعی اطراف
به بوی نرگسی خشنود بود.
دیروز باران می بارید.
وباران مرا به صداقت بوی خاک می خواند.
من وباران وبوی خاک....
من وباران وبوی خاک.....
توی باغچه یکنواخت خانه ما
گل کوچک زردی روییده است.
به تما شا می نشینم.
یک بهار کوچک بی فصل
کنار باغچه
گربه کوچکی ست
ما همدیگر را می شناسیم.
خود را به نوازشی مهمان می کنیم.
و شادیمان را تقسیم می کنیم.
ومن خشنودم
زیرا که
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 20:44 | چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
•
«حضور»
به حضور لحظه ها
به روشنایی آب
ایمان دارم
هیچ کلامی وسعت حضور را نمی داند.
صدای وازه ها،مرگ لحظه های دیدارست
و ادراک
این واژه ی بی انتها
در انتظار چشمهاست.
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 0:2 | سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
•


