پرواز بر گندمزارهای صبح
اشعار فریبا حسینی سجادی
عشق
صدای من
صدای تو
صدای فاصله هاست
من وتو فاصله ها را
با احساس تند خواهش هامان
چه بی صبرانه
در نگاههای آرزو
کوتاه می کنیم...
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 23:11 | یکشنبه سی ام دی 1386
•
پرواز
دیشب دوباره خسته ز ره آمدی و من
دیدم که چشمهای تو لبریز خستگیست
دیدم که مانده زان همه شور و نشاط و عشق
یک جسم بی نشاط که محکوم زندگیست
از خاطرت مبر که جوانی همیشه هست؟!
هرگز، بهار عمر چمن جاودانه نیست
دست مرا بگیر که دنیا از آن ماست
پروا نکن،بگو،درنگت برای چیست؟
ما چون پرنده ایم،سبک بال و پر توان
اندیشه کن که چرخ نیلگون برای کیست؟
افسردگی رها کن،آزاد و ساده باش
پاگیر بندها چو شدی،اوج بندگیست
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 17:3 | چهارشنبه نوزدهم دی 1386
•
«بند»
میان عبور
بی عبور مانده ای
پایبند بندها
گامهایت،
تلاش در بیهودگی ست
لحظه هایت،
عبور در تاریکی اند.
غایت تو،
نهایتی از وهم.
می بینم و می دانمت
که آسمان و زمینت
دو خط موازیند
نارسیدنی،مبهم
می بینم و می دانمت
که تو این جا
در دوردست خودی
اما
میان آمد و رفتت
قسم به چشمه ی خورشید
همیشه بارقه ای هست
در نگاه حقیقت.
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 19:37 | چهارشنبه دوازدهم دی 1386
•


