پرواز بر گندمزارهای صبح
اشعار فریبا حسینی سجادی
«کودکی»
من به کودکی می اندیشم،
که خنده های کودکیش را
میان علف های هرز
میان باید ها و نباید های کور نسل
گم کرده است.
من نگران کودکی هستم
که قلب کوچک ساده اش را
در نیازهای رنگین طبیعی اش
جا گذاشته است،
و چشم هایش را
درخواستی خاموش
به اطراف دوخته است
گوش می سپارم
نه،صدایی نیست
و سکوت...
و سکوت سنگینی قرن های رفته را
بر دوش می کشد.
اما شاید
روزی پس از باران کودکی روی خاکسترهای مانده
گام زند،
و موهایش را در باد
شانه کند...!
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 20:19 | دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
•
زندگی
هنوز دست های رابطه گرمند.
هنوز هم می شودگاهی
به دور از اندیشه های چهار ضلعی اطراف
به بوی نرگسی خشنود بود.
دیروز باران می بارید.
وباران مرا به صداقت بوی خاک می خواند.
من وباران وبوی خاک....
من وباران وبوی خاک.....
توی باغچه یکنواخت خانه ما
گل کوچک زردی روییده است.
به تما شا می نشینم.
یک بهار کوچک بی فصل
کنار باغچه
گربه کوچکی ست
ما همدیگر را می شناسیم.
خود را به نوازشی مهمان می کنیم.
و شادیمان را تقسیم می کنیم.
ومن خشنودم
زیرا که
هنوز دستهای رابطه گرمند.
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 20:12 | سه شنبه دوازدهم دی 1385
•
با تو
دیشب دوباره خسته ز ره آمدی و من
دیدم که چشمهای تو لبریز خستگیست
دیدم که مانده زان همه شور و نشاط و عشق
یک جسم بی نشاط که محکوم زندگیست
از خاطرت مبر که جوانی همیشه نیست
آری بهار عمر چمن جاودانه نیست
دست مرا بگیر که دنیا از آن ماست
پروا نکن،بگو که درنگت برای چیست؟
ما چون پرنده ایم،سبک بال و پر توان
اندیشه کن که چرخ نیلگون برای کیست؟
افسردگی رها کن،آزاد و ساده باش
پاگیر بندها چو شدی،اوج بندگیست
!! نوشته شده توسط فریبا حسینی سجادی
| 13:29 | سه شنبه پنجم دی 1385
•


